محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )

مقدمهء مترجم 21

مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى )

تربيت يافت . وى نقاد كلام شيخ است و مقصود شيخ در مسألهء وحدت وجود ، بر وجهى كه مطابق عقل و شرع باشد ، جز به تتبع تحقيقات وى - و فهم آن - كما ينبغى ميسر نمىشود . وى را مصنفات بسيار است چون تفسير فاتحه و مفتاح الغيب و نصوص و فكوك و شرح حديث و كتاب نفحات الهيه كه بسيارى از واردات قدسيهء خود را در آنجا ذكر كرده است و هر كس مىخواهد كه بر كمال وى در اين طريق فى الجمله اطلاعى يابد ، گو آن را مطالعه كند كه بسى از احوال و اذواق و مكاشفات و منازلات خود را در آنجا نوشته است . در آنجا گويد كه در سابع عشر شوال سنة ثلاث و خمسين و ستمائة در واقعه‌اى طويله حضرت شيخ ( محيى الدين قدس سره ) را ديدم و ميان من و وى سخنان بسيار گذشت . در آثار و احكام الهى سخنى چند گفتم . بيان من وى را بسيار خوش آمد ، چنان كه روى وى از بشاشت آن درخشيدن گرفت . سر مبارك خود را از ذوق مىجنبانيد و بعضى از سخنان را اعاده مىكرد و مىگفت : مليح مليح . من گفتم : يا سيدى ! مليح تويى ، كه تو را قدرت آن هست كه آدمى را تربيت كنى و به جايى رسانى كه چنين چيزها را دريابد ، و لعمرى اگر تو انسانى ما سواى تو همهء لاشئىاند . بعد از آن به وى نزديك شدم و دست وى را ببوسيدم و گفتم مرا به تو يك حاجت ديگر مانده است ، گفت : طلب كن . گفتم : مىخواهم كه متحقق شوم به كيفيت شهود دائم ابدى تو مر تجلى ذاتى را ، و كنت اعنى بذلك : حصول ماكان حاصلا له من شهود التجلى الذاتى الذى لا حجاب بعده و لا مستقر للكمل دونه . گفت : آرى ! و سؤال مرا اجابت كرد و گفت : آنچه خواستى مبذول است ، با آنكه تو خود مىدانى كه مرا اولاد و اصحاب بودند و بسيارى از ايشان را كشتم و زنده گردانيدم ، مرد آن‌كه مرد و كشته شد آن‌كه كشته شد و هيچ كدام را اين معنى ميسر نشد . گفتم : يا سيدى ! الحمد للّه على اختصاصى بهذه الفضيلة ، اعنى انك تحيى و تميت . و سخنان ديگر گفتم كه افشاى آن نمىشايد ؛ آنگاه از آن واقعه